[RB:Blog_And_Post_Title]

نـاقـور سیـــــد

دستیارفعالان عرصه مهدویت وائمه

آینده به کسی تعلق دارد که می داند چگونه منتظر نشیند.

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آمدنم دور نیست‏

آمدنم دور نیست‏
باغ‏ها را چراغان کنید؛
بوى انار، مشام پرستوها را دیگر نمى‏گزد.
زاغکى، زیر سرو بن خزیده است؛ پیدایش کنید؛ به خم رنگ بیندازیدش، طاووس مى‏شود.
امروز همه از دایره بیرون‏ترند.(3)
کمرها که آلوده صد بندگى بودند، شال همت به خود پیچند که پیچ و تاب راه هنوز بسیار است.
تاج‏هایى که مرداب افکندگى، قى مى‏کردند، اینک تکه پاره‏هاى سنگ فرش بازارند.
آمدنم، مثل شعر، ناگهانى است؛
مثل سبزه، نقاش زمین است؛
مثل گریه، با خود هزار عاطفه مى‏آورد؛
به شیرینى یارى است که رقیب مومیایى او، شمع را به عزا نشانده است.
آمدنم، مثل تحویل سال است؛ پر از خنده و دیدار.
آمدنم، آمدنى است.
فانوس‏ها را یک یک به کوچه آورید؛ در آبگینه‏هایشان آتش بریزید، تا در صبح استقبال، کسى دلمرده نباشد.
غنچه‏ها را دیگر، چشمه‏هاى خون نخوانید.
ابرها، پیغام طراوت مى‏گزارند، گریه آسمان نیستند. من در راهم. اندک آب خود را به خاک راه آلوده نکنید. من با خود یک اقیانوس ابر آورده‏ام؛ همه از بهر شماست.
شنیده‏ام بچه مرشدهاى خاخام، عکس مرا مى‏دزدند، حمایل مى‏کنند، و کنار نیل مى‏روند، تا چند گرم مهربانى از خدا پس انداز کنند.
شنیده‏ام از پشت ابرهاى سیاه و سرد، بر سر شما آهن‏هاى گرم مى‏ریزند.
شنیده‏ام با شما آن مى‏کنند که مردم روستاى پایین رودخانه، با گنجشکان بى‏آزار.
شنیده‏ام فرعون زاده‏هاى اهرام خو، به شما مى‏خندند و غیبت مرا تمسخر نیشخند مى‏زنند.
به آن گورهاى ایستاده بگویید: موسى، برادر من، جمله شما را به هیچ فروخت، و اگر هیچ، سایه‏اى مى‏داشت، شما را از آن نیز بهره نبود.
بگویید: هیچستان شما، از روى نیل تا پایین آن است؛ آنجا که فرعون براى شما میراث گذاشت.
به آن‏ها بگویید: آسمان حجاز به نیاى من گفته است: شما همان نامردمانى هستید که از گاو موسى شیر به لب و دهان خود پاشیدید، اما دختران خود را هلهله کنان به نکاح گوساله سامرى در آوردید. کابین آن را هم ستاندید: چهل سال سعى بى‏صفا!
من از مقدار شما بیشم.
حدیث خار و گل، یا شمع و پروانه، یا تشنه و آب، یا باغ و بهار، رها کنید که این‏ها همه کهنه ردایى است نخ نما. ندبه بخوانید؛ ندبه همیشه تازه است. ندبه هر روز شما را جمعه مى‏کند.
کاش همیشه کودک مى‏ماندید، و با من به همان زبان گریه سخن مى‏گفتید. چقدر دوست دارم این تنها زبان زنده را.
گریه تنها زبانى است که دروغ را نمى‏شناسد، و درس فریب در واژگان مدرسه او نیست.
حسرت نخورید به روزگار کسانى که در بازار مى‏ایستند، و در خانه نشستن را از یاد برده‏اند. روز بیدارند، و شب نیز بیدار.
حسرت، وقف تازه جوانى است که در پاى حبیب « سر و دستار نداند که کدام اندازد»(4) و با آواز قنارى‏ها، تا آخرین ایستگاه پرستوها پرواز را خریده است.
مرا بخواهید؛ اگر بهاى آن شکستن است؛ ماه بى‏شکستن تمام نمى‏شود.
از من برخیزید؛ اگر آخر آن نشستن است. شمع از شعله برخاسته، نشست.
ترازوى نیاز شما از نماز هم پر مى‏شود؛ کفه آن را به زر نیالایید.
آفت عشق را بشناسید: بى‏تابى است.
آمدنم، دور نیست.
معشوقه به سامان شد
تا باد چنین بادا
کفرش همه ایمان شد
تا باد چنین بادا
ملکى که پریشان شد
از شومى شیطان شد
باز آن سلیمان شد
تا باد چنین بادا
یارى که دلم خستى‏
در بر رخ ما بستى‏
غمخواره یاران شد
تا باد چنین بادا
شب رفت صبوح آمد
غم رفت فتوح آمد
خورشید درخشان شد
تا باد چنین بادا
عید آمد و عید آمد
یارى که رمید آمد
عیدانه فراوان شد
تا باد چنین بادا(5)

ادامه مطلب

کلمات کلیدی

دیدگاه شما از مطلب بالا چیست؟

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.
1